مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
211
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
نيامد ، حاجب را بخواستند و به او گفتند : خبر ملك باز آور . كه او را عادت چنين نبود كه تا اين وقت غايب شود . حاجب از خواجهگان حرم بپرسيد . گفتند : ما از دوش تا حال او را نديدهام . حاجب بازگشته ، ايشان را بدين كار آگاه كرد . ايشان بحيرت درماندند و با يكديگر گفتند : باغها ببينيم . شايد بتفرج رفته باشد . پس ايشان بسوى باغبانها آمده ، ملك را از ايشان بازپرسيدند . ايشان گفتند : ما ملك را نديدهايم . پس ايشان ملول و اندوهگين شدند و هنگام شام بازگشتند . و كليجان و قورجان ، همه شهرها بگشتند و از ملك اثرى نيافتند . آنگاه مردمان و لشگريان شهر ، جامهء سياه بپوشيدند . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما ملك غريب تا پنج روز بر روى تختهها افتاده ، آب او را همىبرد . پس از آن به بحر مالح برسيد و از اثر بادها بنگ از مشام او بپريد . غريب چشم بگشود و خود را در ميان دريا ديد . با خود گفت : سبحان اللّه . اين كار با من كه كرد ؟ پس در هنگامى كه او حيران بود ، يك كشتى پديد شد . غريب بآستين خود بساكنان كشتى اشارت كرد . درحال ، ايشان بيامدند و غريب را بگرفتند و به او گفتند : تو كيستى و از كدام شهرى ؟ غريب گفت : اول مرا طعام دهيد تا جان بتن من بازگردد و حكايت خويش با شما حديث كنم . آنگاه ساكنان كشتى ، طعام و شربت از براى غريب بياوردند . غريب چون خوردنى بخورد و نوشيدنى بنوشيد ، گفت : اى قوم ، شما چه گروهيد و دين شما چيست ؟ گفتند : ما از شهر گرجيم 24 و بصنمى كه منقاش نام دارد ، پرستش كنيم . غريب بايشان گفت : نفرين حق بر شما و معبود شما باد . اى پليدكان ، پرستش نتوان كرد مگر خدائى را كه همه چيز را آفريده . در آن هنگام ، ايشان بغريب هجوم آوردند و خواستند كه او را بگيرند . او بهركدام از ايشان مشتى همىزد و درحال ، او را همىكشت تا اينكه چهل تن از ايشان بكشت . ايشان يكسره بر وى هجوم آوردند و او را بازوان ببستند و گفتند : ما اين را نكشيم مگر در سرزمينى كه ملك ما در آنجا است . پس از آن كشتى همىراندند تا به شهر گرج برسيدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .